مرد که از آتش عشق زن می سوخت دلش را به
دریا زد تا به زن برسد .
آتش عشق مرد در دریا خاموش شد . زنی در
ساحل چشم انتظار مردی بود که می گفتند
عاشق پری دریایی شده .
مرد هرگز برنگشت و زن از ترس خاموش شدن
آتش عشق مرد هیچ وقت دلش را به دریا نزد .
زن تا آخر عمر در انتظار برگشتن مرد ماند
و مرد که دریا شده بود در انتظار
زن بود که دلش را به دریا بزند .
زندگی قمار رمانس زده ای میان دو نقطه ست
در این میان ایستاده ام
به هر سمتی که بروم نقطه ی انتهاست
و تمام ترس من این است
نقطه انتهای من
نقطه ی ابتدای تو باشد
زندانی ِ متنفر از دیوار
خانه ای ساخته بدون دیوار
ایستاده
سقف را روی شانه هایش گرفته
نمی داند
که این دیوار نیست که برای زندانی زندان می سازد
سقف است
سقف
آخر ســر قلبش به زنی باخــت و رفـت
با رفتن خود خاطره می ساخت و رفـت
بیـچـاره غریب بــود و در غـربت مانــد
مـردی کـه مـرا یاد من انـداخـت و رفـت